بازار آزاد یا سوسیالیسم: آیا اقتصاددانان واقعاً چیزی برای گفتن دارند؟

ساخت وبلاگ

یکی از اصول اصلی حزب های یک سیستم بازار آزاد این است که به طور منحصر به فرد به مأمورین اقتصادی مشوقهایی را ارائه می دهد که نتیجه اقتصادی بهینه را تضمین می کند."من به بازارها اعتقاد دارم" ، "مردم به مشوق ها پاسخ می دهند" از جمله مانترا هایی هستند که خستگی ناپذیر تکرار می شوند. بعضی اوقات آنها پیچ و تاب تیره تری می گیرند ، همانطور که در "بازارهای شرور گونتر اوتینجر ، کمیسر سابق اتحادیه اروپا" به آنها آموزش می دهد. "

نمونه ای معتبر و معتبر از این دیدگاه ، گزارش اکتبر 2018 در مورد "هزینه فرصت سوسیالیسم" منتشر شده توسط شورای مشاوران اقتصادی کاخ سفید است. درست قبل از یادآوری تعریف آزادی مارگارت تاچر ، بیان می کند: "در ارزیابی اثرات سیاست های سوسیالیستی ، مهم است که تشخیص دهیم که آنها انگیزه کمی برای تولید و نوآوری فراهم می کنند."

اما طرفداران سخت بازارهای آزاد به طور انحصاری متعلق به سیاست یا محیط های سیاسی نیستند. به نظر می رسد آنها ضمانت جامع احترام دانشگاهی را دارند. یک مورد برجسته اصول اقتصاد گرگوری مانکی (1998) است که احتمالاً اکنون کتاب درسی گسترده و تأثیرگذار در اقتصاد است. یک نگاه سریع به مقدمه کتاب ، ده اصل "رشته" از رشته اقتصادی را می آموزد که رابطه بین تصمیمات فردی انگیزه محور و رفاه کل ناشی از تجارت در بازارهای رقابتی را تعریف می کند.

مقاله حاضر تلاشی برای القاء شک و تردید در مورد این دیدگاه است ، ضمن حفظ محل های اساسی دارندگان آن. ما به روشی عمدتاً تاریخ نگاری ادامه خواهیم داد و برخی از اصول اساسی مفاهیم نظری غیر پیچیده از مفاهیم کارآیی و مشوق های بازار را پس می گیریم. تصویری که در نهایت پدیدار می شود ، اگر تاریک نباشد ، ظریف تر می شود.

اول ، رابطه بین رقابت (کامل) و مشوق های فردی هنوز مشخص نیست اگر کسی آن را از طریق لنزهای نظریه سنتی نئو کلاسیک (والراسیایی) بررسی کند ، که امروزه هنوز مرجع اساسی برای گفتمان بازار آزاد است. در این منظر ، افراد فقط از طریق تأثیر رفتارهای مستقل خود بر قیمت بازار تعامل دارند. بنابراین "مشوق های" آنها محدود به تعیین مبلغ مورد نظر و کالاهای مورد نظر برای خرید یا فروش با قیمت های معین است. تجارت در یک بازار متمرکز انجام می شود ، و آنها توسط یک موسسه ساختگی که فرض می شود کاملاً قادر به نظارت بر معاملات و اجرای توافق های فردی است ، واسطه می شوند. ما استدلال می کنیم چنین بازنمایی از مکانیسم بازار ، چندین ویژگی را با ویژگی های اقتصادهای سوسیالیستی به اشتراک می گذارد ، همانطور که توسط چندین بنیانگذار نظریه نئو کلاسیک تصدیق شده است.

دوم ، این ایده مشترک اکنون که اقتصاد شامل طراحی مؤسساتی است که مشوق های "درست" را برای مصرف کارآمد ، صرفه جویی ، کار و برقراری ارتباط به نمایندگان اقتصادی ارائه می دهد ، در واقع توسط دانشمندان سوسیالیستی توسعه یافته است. در تلاش خود برای رسمی سازی مکانیسم های متمرکز برای تخصیص منابع کمیاب هنگامی که عوامل فردی می توانند بدرفتاری کنند ، آنها مبانی نظریه تشویقی مدرن را تعیین کردند. تا حدودی متناقض ، تحولات این نظریه ، متمرکز بر طراحی مؤسسات اقتصادی هنگامی که مأمورین اطلاعات خصوصی را در اختیار دارند ، بر نقش بازارهای آزاد تأکید نمی کنند به عنوان مکانیسم های تضمین کننده ارائه بهینه مشوق ها. از طرف دیگر ، گسترش تئوری بازارهای کاملاً رقابتی و خصوصیات رفاهی آنها برای درج طراحی مشوق های اقتصادی یک موضوع ظریف را به اثبات رسانده است. نتایج نظری اخیر حاکی از آن است که ، در بیشتر مواقعی که طراحی مشوق ها در قلب مشکل اقتصادی قرار دارد ، امید کمی را می توان در "دست نامرئی" نیروهای بازار آزاد قرار داد.

1. ریشه های نظری مشترک اقتصادهای بازار آزاد و برنامه ریزی شده

بر اساس یک دیدگاه متعارف، یک مجموعه دکترین «نئوکلاسیک» وجود دارد که عناصر اقتصادی سیاسی خالص اثر لئون والراس (1874)، ارزش و سرمایه نوشته جان آر. هیکس (1939)، مبانی تحلیل اقتصادی توسطپل آ. ساموئلسون (1947) و نظریه ارزش توسط جرارد دبرو (1959)، به انقلاب ضد کینزی در دهه 1980 که حول کار رابرت ای. لوکاس متمرکز شد. در این منظر، ویژگی اصلی تئوری نه چندان محتوای مثبت آن - امکان نظری تعیین قیمت های بازار تعادلی تحت مفروضات کلی در مورد رفتار نمایندگان - بلکه پیامدهای هنجاری آن از نظر مطلوبیت یک سیستم بازار آزاد است.

این پیامدها اغلب با «قضیه اول اقتصاد رفاه» خلاصه می شوند، که شرایط کافی را برای هرگونه تخصیص تعادل یا توزیع منابع در اقتصادی که در آن عوامل در بازارهای کاملاً رقابتی تجارت می کنند تا «پارتو کارآمد» باشند، مشخص می کند:که با شروع از هر گونه تخصیص، راهی برای توزیع مجدد منابع وجود ندارد که همه عوامل را در وضعیت بهتری قرار دهد. اگرچه این قضیه طیف وسیعی از تفسیرها را مجاز می سازد، بسته به خوانش ما از شرایط کافی، یک قضیه برجسته آن را به عنوان فرمول بندی مجدد مدرن دست نامرئی می پذیرد، که در آن سبک غیررسمی استدلال های آدام اسمیت (1776) جای خود را به حالت خشک می دهد. زبان ریاضیات مدرننکته پایانی که توسط اکثر کتاب های درسی اقتصاد از زمان پیدایش آن بیان شده است، این است که یک سیستم کاملاً رقابتی بازار آزاد تمایل به اجرای تخصیص کارآمد منابع اقتصادی دارد.

اما از آنجایی که قضیه یک سیستم بازار آزاد را فرض می کند، قضیه اول اقتصاد رفاه راهنمایی اندکی برای مقایسه مکانیسم بازار با قوانین تخصیص مختلف ارائه می دهد.«قضیه دوم اقتصاد رفاه» زمینه را برای چنین مقایسه ای فراهم می کند. این مجموعه تخصیص های کارآمد پارتو را در نظر می گیرد و شرایط کافی را فراهم می کند که تحت آن می توان چنین تخصیصی را از طریق تجارت در بازارهای کاملاً رقابتی به دست آورد، زمانی که دولت متعهد به توزیع مجدد یکجای مناسب منابع شد. این یک مداخله مالی بر اساس ویژگی های افراد به جای رفتار بازار آنها خواهد بود.

تفسیر استاندارد از این نتیجه این است که از نظر مفهومی نگرانی های توزیع مجدد یا عدالت را از نگرانی های کارآیی جدا می کند: "سیاستمداران" می توانند به طور خودسرانه یک تخصیص کارآیی پارتو را انتخاب کنند ، نقل و انتقالات مورد نیاز را انجام دهند ، و سپس به بازارها اجازه می دهند سیستم قیمت را تعیین کند که "Decentralizations"این تخصیص ، به این معنا که تصمیمات فردی بهینه با توجه به این سیستم قیمت ، در تعادل ، به این تخصیص منجر می شود.

با این حال ، منطق قضیه دوم اقتصاد رفاه می تواند به طور معادل مورد سوء استفاده قرار گیرد تا استدلال کند که همان تخصیص کارآمد پارتو را می توان با فرمان بدست آورد و یک کنترل اجتماعی بر تولید را تحمیل کرد. این اظهارات برای اولین بار در اوایل قرن بیستم توسط ویلفردو پارتو (1906) و شاگرد وی Enrico Barone (1908) انجام شد ، که تأکید کرد که قیمت های بازار حمایت از تخصیص کارآمد با کارآیی داده شده می تواند مستقیماً توسط یک هیئت برنامه ریزی مرکزی محاسبه شود ، که در آن صورتنمایندگان هر یک از اعضای جامعه انتخاب نهایی را نسبت به تصمیمات مصرف و ارائه خدمات تولیدی وی. این دیدگاه در مرحله مرکزی رشته اقتصادی یک مشکل مهندسی کنترل بهینه قرار می دهد.

نویسندگان ضد سوسیالیستی مانند لودویگ فون میزس (1920 ، 1922) به شدت از این ایده انتقاد کردند و اصرار بر عدم امکان جدا کردن محاسبه اقتصادی منطقی از مالکیت خصوصی وسایل تولید داشتند. یک اقتصاد برنامه ریزی شده ظاهراً با "محدودیت محاسباتی" روبرو است ، زیرا هیچ دفتر برنامه ریزی قادر به جمع آوری میلیاردها معاملات فردی نخواهد بود و به طور مؤثر قیمت ضمنی هر کالای معامله شده را محاسبه می کند. فردریش فون هایک (1935) اظهار داشت که اقتصاد بازار غیر متمرکز از نظر محاسباتی کمتر خواستار است ، زیرا قیمت ها تمام اطلاعات مربوط به تصمیمات فردی را منتقل می کنند.

دانشمندان سوسیالیستی مانند اسکار لانژ (1936 ، 1938) ، ابا لرنر (1944) و فرد م. تیلور (1948) این استدلال ها را به طرز قانع کننده ای به چالش کشیدند. آنها نشان دادند که چگونه می توان مشکلات اطلاعاتی فوق را در سیستم جایگزین "بازار سوسیالیستی" برطرف کرد - یعنی یک سیستم اقتصادی که در آن هیچ مالکیت خصوصی از وسایل تولید وجود ندارد ، اما مکانیسم بازار هنوز تخصیص سرمایه و مصرف را تنظیم می کند. سازمان های دولتی فقط با دستور دادن به مدیران سوسیالیست برای رقابت در بازارهایی مانند شرکتهای خصوصی ، فقط موظفند قیمت ها را در پاسخ به "تقاضای بیش از حد" تنظیم کنند. از لحاظ تئوریکی ، این اقتصاد سوسیالیستی بازار می تواند از نظر کارآیی به همان نتیجه غیر متمرکز برسد.

برای درک بهتر این رویکرد ، یادآوری می شود که دیدگاه سنتی رقابت کامل در اقتصاد بازار ، مأمورین را ملزم می کند که قیمت ها را مطابق آنچه داده می شوند ، بگیرند. برابری بین عرضه و تقاضا توسط یک موسسه بازار داستانی ، به اصطلاح "حراج Walrasian" ، که موقعیت های خالص را مشاهده می کند ، تضمین می شود ، یعنی اختلاف بین تقاضا و عرضه هر کالای موجود در همه بازارها ، و از این طریق قیمت ها را به سمت یک راهنما راهنمایی می کندسطح تعادل. به طور خلاصه ، سوسیالیست های بازار به طور قانع کننده استدلال می کنند که سازمان های دولتی نیازی به محاسبه از قبل ندارند و در عوض می توانند روند آزمایش و خطا را تولید کنند و به دنبال آن یک حراج والراس برای کشف و اجرای قیمت تعادل.

به طور کلی ، بحث فوق یک هم ارزی نظری بین اقتصاد بازار و سوسیالیسم بازار به عنوان مکانیسم های جایگزین برای تخصیص منابع اقتصادی ایجاد می کند. با این حال دو موضوع اساسی باقی مانده است.

اول ، این نتیجه هم ارزی به یک دیدگاه کاملاً تکنوکراتیک در مورد عدم تمرکز متکی است ، که در آن روابط اجتماعی تولید هیچ نقشی ایفا نمی کند. یک برنامه ریز سوسیالیست ممکن است نسبت به دولت یک جامعه بازار آزاد علاقه مند به توزیع های مساوات باشد ، اما هیچ تمایزی در مورد کارآیی نسبی آنها در توزیع منابع موجود ایجاد نمی کند.

دوم ، هم ارزی با استناد به دیدگاه بسیار انتزاعی از مکانیسم بازار که تئوری ارزش Debreu (1959) دقیق ترین و منظم ترین نمایش را ارائه می دهد ، ایجاد می شود. در الگوی خود از اقتصاد بازار ، تجارت متمرکز است: خریداران و فروشندگان در یک مکان مرکزی ملاقات می کنند ، تمام قیمت ها توسط یک حراج ثابت می شوند و تا زمانی که برابری بین تقاضا و عرضه هر کالایی حاصل شود ، هیچ مبادله ای رخ نمی دهد. تجارت ممکن است در فضا و زمان و تحت عدم اطمینان اتفاق بیفتد ، اما مجموعه کاملی از بازارها برای تجارت هر کالای احتمالی وجود دارد. یعنی می توان قیمت خاصی را برای مصرف یک کالا در هر مکان ممکن ، تاریخ و وضعیت طبیعت نقل کرد. به طور خاص ، هر نماینده به مجموعه کاملی از بازارهای بیمه دسترسی دارد تا در برابر حوادث خطرناک محافظت کند. همچنین ، مأمورین از نظر اطلاعاتی همگن هستند ، به طوری که هیچ عامل قادر به استفاده از یک مورد کمتر آگاه نیست. سرانجام ، رفتار یک عامل فقط از طریق تأثیر آن بر قیمت تعادل ، رفاه دیگران را تحت تأثیر قرار می دهد. به عبارت دیگر ، تصمیمات یک عامل به طور مستقیم به نفع همسایگان خود نیست و به آن آسیب نمی رساند: "بیرونی" وجود ندارد.

اولین مورد از این موضوعات محدودیت هر مقایسه نهادی را فقط بر اساس معیارهای کارآیی تخصیصی نشان می دهد. با این حال ، در این مقاله ، ما روی شماره دوم تمرکز می کنیم ، که برای ارزیابی روندهای اخیر در تئوری اقتصادی بسیار مهم است.

2. چالش مشترک رئالیسم: برخورد با اطلاعات پراکندگی و مشوق های آشکار

برای شروع ، این مهم است که درک کنیم که گسترش اولین قضیه اقتصاد رفاه برای مقابله با مجموعه ای از موقعیت های بزرگتر و تجربی قانع کننده تر ، ثابت شده است که یک کار غیر قابل عبور است. نکته قابل توجه این است که "بازارهای ناقص" است که در آن معاملات فردی با عدم امکان دسترسی به مجموعه کاملی از بازارهای بیمه و مالی محدود می شود. به عنوان مثال ، بازارها ممکن است وجود نداشته باشند ، زیرا هیچ تضمینی قانونی مبنی بر اجرای قراردادها وجود ندارد ، یا به این دلیل که - و این بسیار رایج تر است - عوامل اقتصادی به صورت نامتقارن آگاه هستند. در مقالات اصلی ، بروس سی گرینوالد و جوزف ا. استیگلیتز (1986) و جان جی گناکوپلوس و هراکلیس پولمچاکیس (1986) نشان داده اند که ناقص بودن بازار به طور معمول تعادل "محدود شده" را به همراه دارد. یعنی یک مقام عمومی که با توجه به ساختار ناقص بازارها می تواند مستقیماً در نتایج بازار بهبود یابد ، و باعث می شود برخی از افراد بدون اینکه شخص دیگری را بدتر کند ، بهتر شود. به عنوان مثال ، در زمینه بازارهای مالی ، با توزیع مجدد اوراق بهادار اولیه دارایی ها ، می توان چنین پیشرفتی در حس پارتو حاصل شد. بنابراین ، مداخله عمومی حتی اگر دولت از ابزارهای لازم برای غلبه بر ناقص بودن در ریشه ناکارآمدی ها برخوردار نباشد ، بهزیستی می شود.

این نتایج اساساً آنچه را که در تعریف معروف کنت جی. آرو و فرانک اچ هان (1971) به عنوان "مهمترین سهم اقتصاد در تئوری اجتماعی" در نظر گرفته می شود ، به چالش کشید - یعنی این ایده که نیروهای بازار مصنوعات مصنوعی هستندبرخی از دست های نامرئی. با این حال ، در عین حال ، این نتایج یک معیار برای مقایسه نقش تخصیص دهنده بازارها در مقابل نهادهای جایگزین در مجموعه ای از شرایط غنی تر ارائه می دهد. یعنی ، هنگامی که ناقص بودن بازارها ، عدم تقارن اطلاعات بین عوامل مختلف و وابستگی استراتژیک رفتارهای آنها در مرحله مرکزی قرار می گیرد ، آیا روش کلی برای ارزیابی مکانیسم های مختلف تخصیص وجود دارد؟

با این حال ، در اصل ، این نواقص نیز باید برای هر دولت سوسیالیستی مانع شدیدی باشد. به عنوان مثال یک کالای عمومی را در نظر بگیرید ، که از آن افراد نمی توانند از آن خارج شوند و استفاده از آن توسط یک فرد باعث کاهش در دسترس بودن دیگران نمی شود. چگونه می توانیم به تهیه کارآمد آن دست یابیم؟

مشکل اصلی این است که درخواست از یک نماینده برای کمک به تأمین مالی یک کالای عمومی با توجه به مزایایی که از آن ناشی می شود ، ممکن است او را وادار کند تا ترجیحات خود را که معمولاً برای دولت کاملاً شناخته نشده است ، معرفی کند. جای تعجب نیست که نویسندگان سوسیالیستی در اوایل لزوم در نظر گرفتن اطلاعات پراکندگی توسط افراد و مشوق های آنها برای دستکاری در آن را درک کردند. در حقیقت ، در تلاش برای طراحی مکانیسم های تخصیص برتر از مکانیسم بازار برای موقعیت هایی که در آن دومی شناخته می شود ، به زودی با لزوم رسمی کردن نقش محدودیت های تشویقی در تخصیص منابع روبرو شدند. رشته مدرن "طراحی مکانیسم" در این زمینه متولد شد.

لئونید هورویچ ، اقتصاددان لهستان (1973) اولین کسی بود که اکنون تمایز آشنا بین محدودیت های تشویقی اطلاعاتی ، منعکس کننده مشکل جمع آوری اطلاعات پراکنده و محدودیت های تشویقی استراتژیک ، منعکس کننده مشکل کنترل رفتار غیر متمرکز مأمورین بود. به دنبال کار اصلی وی ، مرسوم شده است که علاوه بر محدودیت های منابع در تعریف مشکل تخصیص ، محدودیت های تشویقی را نیز درمان کند. به قول راجر ب. میرسون (2009): "در شرایطی که نظارت و اقدامات خصوصی افراد دشوار است ، نیاز به ایجاد انگیزه به مردم برای به اشتراک گذاشتن اطلاعات و تلاش ممکن است محدودیت هایی را برای سیستم های اقتصادی ایجاد کند. در دسترس بودن محدود مواد اولیه. "این امر منجر به اصلاح معیار برای مقایسه تخصیص های اقتصادی شده است: تخصیص "پارتو-کارآمد با انگیزه" است اگر نتواند از منظر همه عوامل بهبود یابد ، در حالی که در مجموعه تخصیص هایی که هر دو منبع را برآورده می کنند و هم باقی می مانندمحدودیت های تشویقی.

رویکرد طراحی مکانیسم به اثبات رسیده است که در مقابله با مشکلات اعم از طراحی حراج ها فوق العاده مفید است (ویلیام ویکری 1961 ، رابرت ب. میرسون 1981) و تهیه کالاهای عمومی (ادوارد اچ. کلارک 1971 ، تئودور اف. گروس 1973) ، به طراحی مالیات بر درآمد (جیمز ا. میرلز 1971) و تنظیم خدمات عمومی (ژان ژاک لافونت و ژان تیرول 1993). یکی از بینش های مهم این کمک ها این است که نشان می دهد ، بر خلاف زمانی که تخصیص منابع فقط در معرض محدودیت های جسمی است ، اکنون بین توزیع مجدد و نگرانی های کارآیی وجود دارد. به عنوان مثال ، مالیات سنگین تر از درآمد زیاد برابری بیشتری به همراه دارد ، اما عرضه نیروی کار را دلسرد می کند و در نهایت درآمد مشمول مالیات را برای توزیع مجدد در جامعه کاهش می دهد. از دیدگاه نظری ، مسئله به خودی خود توزیع مجدد نیست ، اما این واقعیت که مالیات را می توان فقط در نتایج قابل مشاهده - در اینجا درآمد کسب کرد - و نه بر خصوصیات غیرقابل کنترل افراد - مانند سطح بهره وری ذاتی آنها ، ایجاد کرد. در چنین شرایطی ، نقل و انتقالات فراوان دیگر نمی تواند به کلیه متغیرهای اقتصادی مربوطه بپردازد ، و مالیات فقط به رفتار قابل مشاهده ، منجر به تحریف در تخصیص منابع می شود.

3. برتری خودآموز بازارهای آزاد

تأکید بر موفقیت و بهره برداری سیاسی از این ایده که "مشوق ها" از دهه 1980 به بعد تأکید می شود ، لازم نیست. آنچه تعجب آور تر است این است که این دیدگاه مشترک با این عقیده نیرومند که یک سیستم بازار آزاد به بهترین وجه قادر به ارائه چنین مشوق هایی است ، همزمان است. در حقیقت ، بازارها جزو برجسته ترین کاربردهای رویکرد طراحی مکانیسم نیستند ، همانطور که لیست فوق نشان می دهد: این مشکلات تخصیصی خالص مانند یک سرمایه داری در یک اقتصاد سوسیالیستی مرتبط خواهد بود و هدف یکسان خواهد بود-یعنی ، تعیین یک بهینه اجتماعی ، که به طور مستقل از هر مسئله عدم تمرکز آن از طریق یک سیستم قیمت در نظر گرفته می شود. از این رو هیچ حس آشکاری وجود ندارد که در آن هر سیستم باید در حل آنها نسبت به دیگری کارآمدتر باشد. در هر صورت ، ممکن است به روح وفادار باشد ، اگر نه به نامه ، سوسیالیسم بازار استدلال کند که یک سیستم سوسیالیستی ممکن است برای مقابله با بیرونی های پیچیده بین بخش های مختلف اقتصاد مناسب تر باشد.

در حالی که مکانیسم بازار در مرحله مرکزی کاربردهای رویکرد-طراحی-طراحی نیست ، چندین نویسنده از جمله هورویچ پیامدهای عدم تقارن اطلاعاتی در کارآیی عملکرد آن را بررسی کرده اند. انگیزه کلیدی توسط جورج A. آکرلوف (1970) ارائه شده است ، که استدلال می کند که به دستگاه های خود واگذار شده است ، بازاری که در آن فروشندگان دارای یک مزیت اطلاعاتی در مقابل خریداران می توانند به یک تعادل بدون تجارت باز شوند. در چارچوب نظری خود ، مزیت اطلاعاتی مربوط به کیفیت کالاهای معامله شده است. خریداران فقط توزیع خصوصیات مختلف را در کل جمعیت فروشندگان می دانند و از این رو آماده تجارت با قیمت واحد هستند که نشان دهنده کیفیت متوسط است. این ممکن است فروشندگان محصولات با کیفیت بالاتر را وادار به ماندن از بازار کند ، زیرا قیمت بازار به اندازه کافی بالا نیست ، در نتیجه مجبور می شود قیمت بازار حتی پایین بیاید ، زیرا تنها محصولات با کیفیت پایین فروخته می شوند. سرانجام ، این فرایند ممکن است منجر به تجزیه بازار شود و هیچ تجارت در تعادل رخ نمی دهد. نمونه مشهور آکرلوف بازار "لیمو"-یا اتومبیل های دست دوم-بود اما تجزیه و تحلیل وی با موفقیت در بازارهای مالی یا بیمه ای برای درک انجماد بازار ، بحران های اعتباری یا زیر بیمه اعمال شده است. با وجود جذابیت بصری آن ، با این حال ، مثال فوق راهنمایی کمی برای ارزیابی رفتار بازار عوامل ناآگاهانه ارائه می دهد. به طور خاص ، نقش اقتصادی سازوکارهای القا کننده مأمورین را برای آشکار کردن اطلاعات خصوصی خود در نظر نمی گیرد. چه می شود اگر فروشندگان برای طراحی قوانین قیمت گذاری خود آزاد بمانند؟

این سؤال مستلزم درک نظری از رابطه بین نیروهای بازار و مکانیسم های بالقوه پیچیده ای است که برای کنترل مشوق های فردی طراحی شده است ، موضوعی که در تئوری اقتصادی معاصر محوری شده است.

جاه طلبانه ترین تلاش برای آشتی دادن بینش از طراحی مکانیسم و نظریه نئو کلاسیک بازارها در کار ادوارد سی. پرسکات و رابرت م. تاونزند (1984) تجسم یافته است ، که هدف از آن وی ارائه نسخه های محدود شده با انگیزه از این بودقضایای اول و دوم اقتصاد رفاه برای اقتصادها با عدم تقارن اطلاعات ، رویکردی که ثابت کرد موفقیت بزرگی در اقتصاد کلان دارد. با این حال ، دستاوردهای آنها مخلوط است.

اول ، آنها تأیید می كنند كه در اقتصادهایی كه در آن نمایندگان اطلاعات خصوصی در مورد برخی از خصوصیات خود دارند كه مستقیماً مربوط به شرکای تجاری خود هستند - همانند خطر بودن بیمه برای یك شركت بیمه است - اولین قضیه اقتصاد رفاه گاهی باطل است. به عبارت دیگر ، تعادل بازار ممکن است در کل وجود نداشته باشد. این امر به سختی می تواند به عنوان یک دفاع قانع کننده از مکانیسم بازار در نظر گرفته شود.

دوم و مهمتر از همه ، تردید است که نتایج عدم تمرکز آنها تصویری قانع کننده از اقتصاد بازار را ارائه می دهد. در واقع ، و تا حدودی متناقض از طرف مدافعان اختصاصی اقتصاد در سمت عرضه ، تصویر آنها از بخش تولید همچنان یک جعبه سیاه است که ما را به یاد هیئت مدیره برنامه ریزی مرکزی که توسط سوسیالیست های بازار مطرح می شود ، می اندازد. به یک معنا ، به نظر نمی رسد که این بحث از زمان بحث و جدال Mise s-Haye k-Lang e-Leer به طور قابل توجهی حرکت کرده است. به جز این که سؤال از مقایسه بین سیستمهای مختلف از ادبیات و تا حدی حتی از یادآوری های تاریخی ناپدید شد. در عین حال اقتصاد بازار به تنها جهان ممکن تبدیل شده بود.

4- بحث از کجا ما را ترک می کند؟

تصویری که از این بحث ناشی می شود این است که ، اگر کسی در چارچوب نظری که هواداران بازار آزاد در آن فعالیت می کنند باقی بماند ، هیچ حس مشخصی وجود ندارد که چرا بازار باید مناسب تر باشد تا مشوق های کافی را برای عوامل اقتصادی فراهم کند. همانطور که سعی کردیم نشان دهیم ، وقتی سعی می کنیم آنها را از طریق لنزهای تئوری اقتصادی فعلی بررسی کنیم ، این مفاهیم گریزان می شوند.

شاید این نباید از دیدگاه والراسیایی یا نئو ولراسیان به عنوان یک تعجب بزرگ باشد. همانطور که در بالا توضیح دادیم ، این بازنمایی انتزاعی از اقتصاد بازار به یک سیستم بسیار پیشرفته از موسسات نیاز دارد تا به طور کامل بر معاملات نظارت کنند و هرگونه تلاش برای نقض قراردادهای بسیار پیچیده را مجازات کنند. به طور خاص ، مبادلات باید در یک مکان متمرکز بازار انجام شود.

با این حال ، با وجود اینکه مهمترین تلاش برای رسمیت در رسمیت مفهوم "دست نامرئی" در طول قرن بیستم بوده است ، این دیدگاه تأکید چندانی بر طراحی نهادهای اقتصادی دارد. به عبارت دیگر ، مشوق های یک فرد برای دستکاری آنها به نفع خود به صراحت به عنوان بخشی از مشکل اقتصادی در نظر گرفته نمی شود.

از بین بردن محدودیت فوق به فرد اجازه می دهد تا ، از دیدگاه مفهومی ، نقش برنامه ریز را از دولت متمایز کند. در حالی که اولی یک مفهوم انتزاعی است که مجموعه ای از محدودیت های جسمی و اطلاعاتی را که همه افراد با آن روبرو هستند ، نشان می دهد ، دومی به یک عامل اقتصادی اشاره می کند که انگیزه های آن ممکن است و به طور معمول انجام شود ، در تضاد با رفاه اجتماعی است. این تمایز در ریشه یک دیدگاه متفاوت از روند بازار است که در سالهای پس از جنگ توسط تئوری انتخاب عمومی محبوبیت می یابد. این دیدگاه نیاز به توضیح رفتارهای نهادی را از نظر اقدامات شخصی علاقه مند به تعامل در عرصه سیاسی: سیاستمداران ، تنظیم کننده ها ، رأی دهندگان ، لابیست ها در مرکز قرار می دهد. در چنین منظر ، مطلوبیت یک سیستم بازار آزاد ، پیامدهای ناکارآمدی است که به طور سیستماتیک با رفتار آشکار بازیگران سیاسی ایجاد می شود.

به قول آندری شلیفر و رابرت دبلیو ویشنی (1994): "تحت سوسیالیسم دولت بسیار ثروتمندتر است [...] از سرمایه داری: این جریان نقدی بیشتر یا همه بنگاه های اقتصاد را در اختیار دارد. در نتیجه ، دولت می تواند بسیاری از پروژه های ناکارآمد با انگیزه سیاسی را که از دست می دهند پول در یک اقتصاد سرمایه داری از دست بدهند. "بازارهای رقابتی پس از آن باید به عنوان ضد قدرت یا تهدیدی در برابر تمرکز بوروکراتیک تصمیمات اقتصادی تصور شود.

با این حال ، چند توصیف کلی از نیروهای بازار در رویکردهای مبتنی بر اقتصاد سیاسی ارائه شده است. به نظر می رسد استدلال اصلی این است که سیستم های بازار وظیفه ارائه مشوق ها ، یعنی ایجاد اطلاعات یا القاء تلاش ، به بسیاری از بنگاه ها یا "اصولگرایان" را ارائه می دهند. اندازه کوچک آنها و رقابت شدید که با آنها روبرو هستند ، تضمین می کند ، استدلال می کند که اجاره بها از بین می رود. در عین حال ، یک رژیم بازار لیبرال مبتنی بر آزادی بنگاهها برای انتخاب از بزرگترین مجموعه ممکن از قراردادها است تا بتواند دستاوردهای متقابل از تجارت را به دست آورد و از "پاسخگویی افراد به مشوق ها" بهره برداری کند. با این حال ، تجدید نظر در این موضوعات با توجه به تئوری معاصر مشوق ها ، به نظر می رسد یک کار بسیار ظریف است. تجزیه و تحلیل موقعیت هایی که در آن بنگاه های مختلف ، یا اصولگرایان با ارائه مکانیسم های مختلف تخصیص رقابت می کنند ، به عنوان چالش اصلی نظریه تشویقی مدرن و پیشرفت های آن است. این منطقه تحقیقاتی اخیر با استفاده گسترده از مفاهیم نظری بازی ، بینش جدیدی در مورد رابطه بازارها و مشوق ها ارائه می دهد. اگرچه مبانی نظری آن کاملاً پیچیده است ، اما سؤالات تحقیق اساسی است: آیا رقابت بین طرح های تشویقی مختلف مفید است؟چگونه مردم هنگام طراحی با احزاب رقیب به مشوق ها پاسخ می دهند؟

در حقیقت ، جدیدترین نتایج به شدت با این ادعا که افزایش فرصت های قراردادی در دسترس رقبا در نظر گرفته می شود ، با افزایش رفاه در نظر گرفته می شود. در واقع ، اخیراً تعداد زیادی از مشارکتها تأکید کرده اند که چگونه ، با ارائه مکانیسم های تخصیصی پیشرفته ، شرکت ها ممکن است منابع همتایان خود را سلب کنند و در عین حال موانعی را برای جلوگیری از ورود رقبا ، حتی تحت رژیم رقابت آزاد ، برپا کنند (Takuro Yamashita 2010 ، مایکل پیترز و Balázs Szentes 2012 ، مایکل پیترز و کریستیان Troncoso-Valverde 2013). در نتیجه ، اولین قضیه اقتصاد بهزیستی ، که همچنان سنگ بنای استدلال طرفداران بازار آزاد است ، به طرز چشمگیری شکست می خورد. در واقع ، مفهوم تعادل قدرت پیش بینی کننده خود را از دست می دهد ، و راندمان تعادل دیگر تضمین نمی شود ، حتی به معنای حرکتی انگیزه. به عنوان مثال ، نتایج تبانی یا ضد رقابتی می تواند پدیدار شود و منجر به تأمین کافی بیمه یا اعتبار برای مصرف کنندگان نهایی شود. این دیدگاه مشترک مبنی بر اینکه مقامات دولتی باید خود را برای از بین بردن همه موانع تجارت و اجرای آزادی کامل قرارداد محدود کنند ، بنابراین با توجه به تحولات اخیر نظریه اقتصادی و علی رغم ریشه های بسیار تاریخی آن - مشکوک تر از همیشه - ظاهر می شود.

در پایان این سفر طولانی تاریخ نگاری ، وضعیت فعلی این رشته ممکن است پیچیده تر و متناقض تر از آن چیزی باشد که در نگاه اول انتظار داشته باشد. در عین حال ، این توسعه منطقی بسیاری از استدلال های آن است که پایه و اساس یک تحلیل انتقادی و جستجوی احتمالی سیستم های جایگزین را ایجاد می کند. با این روحیه ، ما آرزو می کنیم که دریافت کننده جایزه نوبل میرسون در سخنرانی خود در سال 2007 Hurwicz ابراز کند: "البته ، قرن بیستم بعدی شواهد زیادی در مورد موفقیت اقتصادی سرمایه داری و شکست اقتصادی سوسیالیستی ارائه داد ، اما یک نظریه پرداز نباید از این سوال خوب استفاده کند. فقط به این دلیل که به نظر می رسد شواهدی برای پاسخگویی به آن به صورت تجربی وجود دارد. اگر نظریه های ما پاسخ کافی نداشته باشند ، پس ما باید به کار خود ادامه دهیم تا تئوری هایی را که می تواند داشته باشد ، ادامه دهیم ، زیرا همیشه می توان ساختارهای جدید نهادی را پیشنهاد داد که دقیقاً با مواردی که برای آنها داده داریم مطابقت نداشته باشد. اگر نظریه کلی نداریم که چرا سوسیالیسم باید شکست بخورد ، پس هیچ راهی نداریم که با نوعی سوسیالیسم که متفاوت از سیستم های سوسیالیستی است که در گذشته محاکمه شده است ، موفقیت بیشتری حاصل شود. "

عکس توسط مارتینو پیتروپولی در Unsplash

  • 09 دسامبر 2019 آیا باروری در COP25 بحث خواهد شد؟
  • 19 فوریه 2020 هزینه های مرحله هسته ای در آلمان
نرم افزار مفید تریدر...
ما را در سایت نرم افزار مفید تریدر دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : احمد شاملو بازدید : 33 تاريخ : چهارشنبه 18 مرداد 1402 ساعت: 22:38